تبليغاتX
علم انقلاب - ده سال پس از انقلاب، جدال ياس و اميد

علم انقلاب

ترويج ماركسيسم

ده سال پس از انقلاب، جدال ياس و اميد

 

سربلند21 اكتبر 2005

 

گرايشهاى متفاوت كمونيست در جهان  هركدام تاريخى را براى شكست انقلاب اكتبر اعلام مىكنند. گروهى چند ماه پس از انقلاب را شروع شكست  آن مىشناسند. برخى مرگ لنين را پايان انقلاب مىدانند. و گروهى ديگر مرگ استالين و بقدرت رسيدن خروشچف را پايانى بر انقلاب اكتبر و احيا سرمايه دارى مىدانند.  علت اين تفاوتها عمدتا به وقايع ده سال پس از انقلاب برمىگردد. يعنى از سال 1917 تا 1927 كه حزب كمونيست تصفيه هاى خود را رسما شروع كرد. از همين رو بررسى دقيق اتفاقاتى كه در آن ده سال گذشت مىتواند درسها و تجارب گرانقيمتى را با خود بهمراه داشته باشد.

بدون شك سير وقايع و مبارزه نفس گير ايدئولوژيكى كه حزب در آن دهه بخود ديده بود آنقدر پرزاويه و پيچيده است كه نمىتوان در چند ده جلد هم به آن پرداخت، بلكه براى شناختن فضاى آن دوران و داورى بر آنچه كه گذشت بايستى بسيار مطالعه كرد. تاريخهاى انقلاب كه از سوى تعداد بيشمارى روايت شده است هر كدام زوايايى از ان دوران را نشان مىدهد. تقريبا تمامى كسانى كه به نحوى درگير انقلاب بودند دست به انتشار كتبهاى تاريخى و تحليلى از آن دوران زدند و نوشته ها و اسناد بيشمارى از آن موجود است. بهمين علت بررسى دقيق آنچه كه در آن ايام رخ داد بهيچ عنوان در حوصله چنين مقاله اى نيست. از همين رو در ادامه بصورت تيتر وار و خلاصه به رئوس مهمترينشان مىپردازم تا انگيزه اى براى پىگيرى بيشتر از سوى دوستانى شود كه علاقمندند بطور جدى تر از پيشنه مبارزات طبقه كارگر در دنيا براى فرداى خود بهره گيرند.

 

انقلاب در كمال شگفتى در منطقه اى بوقوع پيوسته بود كه كمترين احتمالى از آن نمىرفت. كشورى  براى سوسياليسم دست به انقلاب زده بود كه در هيچ كدام از معيارها و شاخص هايى كه ماركس و انگلس براى انقلاب برشمرده بودند نمىگنجيد. كشورى پهناور و بسيار پراكنده كه هر گوشه اش قوم و ملتى زندگى مىكرد. كشورى كه طبقه كارگر در آن بيشتر يك افسانه بود تا واقعيتى موجود. كشورى كه بويى از صنعت در آن نيامده بود و در بدوى ترين شكل توليد قرار داشت. كشورى كه سرمايه اش بيست و چند مليون زمين كشاورزى پراكنده بود.  كشورى كه هنوز به شكل عميقى با فئوداليسم چه در زيربنا و چه در روبنا دست و پنجه نرم مىكرد. كشورى كه مذهب در آن قدمتى ديرينه داشت و بخشى از زندگى توده ها بود. در منطقه اى به اين مشخصات پرچم سرخ كمونيسم برافراشته شد و بهمين خاطر قابل درك بود كه سوسياليسم در محلى با ان ويژه گى به تناقضاتى بربخورد كه براى حل هر كدامش جدالى سخت و نفس گير نياز داشت.

آنچيزى كه توده ها را به انقلاب كشانيده بود تنها و تنها ظلم و ستمى بود كه از سيستم موجود مىبردند . بنابراين دگرگون كردن سيستم به طور اتوماتيك و جدا از خواسته هر گروه و دسته اى در ميان توده ها وجود داشت، تنها چيزى كه مىماند همان " علم انقلاب" بود كه مردم از فقدانش زجر مىبردند.

ماركس و انگلس در تلاشى سخت پرده از " راز استثمار" برداشته بودند و تنها چگونگى رسيدن به آن بود كه مورد مناقشه آنها قرار داشت. ماركس در حالى مىگفت كه " فلاسفه تا بحال جهان را تعريف كردند و وظيفه ما تغيير آن است" كه خودش هم راه دقيقى براى تغيير نمىشناخت و عمدتا بر يكسرى تز ها و تئورى هايى بسنده مىكرد كه از تنها انقلاب شكست خورده دوره زندگيش( كمون پاريس) برداشت كرده بود.  در حقيقت ماركس همه چيز به طبقه كارگر داده بود الا نقشه دقيق انقلاب را ، و اين " لنين " بود كه براى اولين بار در تاريخ جهان دست به انقلاب زده بود.

 لنين چيز زيادى براى انقلاب در دست نداشت . هنوز بسيارى از اثار ماركس ترجمه و منتشر نشده بود و حدود سى جلد از 148 كتابى كه ماركس نگاشته بود در دست روشنفكران مىچرخيد. پس لنين دو راه بيشتر پيش رو نداشت. يا اينكه قيد انقلاب را بزند تا به " ارتداد از اصول ماركسيسم" متهم نشود ، و يا اينكه با بكار بردن از حداكثر آموخته هاى ماركسيستى و با درك و بينش خودش دست به شروع انقلاب در روسيه بزند. و لنين راه دوم را انتخاب كرد.

 

با اين مقدمه شايد بتوانيم بفهميم كه انقلاب كردن در چنين شرايطى چه مشكلاتى را با خود بهمراه مىاورد. مشكلاتى كه عموما زمانى نمود پيدا مىكند كه انقلاب به ثمر رسيده باشد. چرا كه انقلاب كردن يك چيز است و حفظ و رهبرى كردنش چيز ديگر. از همين رو بلافاصله پس از انقلاب رهبران با پديده هايى روبرو شدند كه شايد از قبل فكرش را هم نمىكردند. چرا كه در دست آنها هيچ الگو ومدلى وجود نداشت كه بتوانند حداقل درسى از ان بگيرند. پس براى حل هر كدام از مشكلات ناچار شدند گاهى به آزمون و خطا دست بزنند و يا حتى پا بر اصولى بگذارند كه زمانى شعارش را مىدادند.

مثلا يكى از درسهاى اوليه ماركسيست اين است كه براى رسيدن به سوسياليسم در درجه اول بايد ارتش را برچيد تا  آنهمه نيروى انسانى كه در خدمت جنگ زمان مىگذارند را به چرخه توليد بازگرداند. اما ايا انقلاب اكتبر مىتوانست ارتش را برچيند؟ آنها نه تنها ارتش را ملغى نكردند بلكه از هفتصد هزار نفر به پنج مليون افزايشش دادند. ايا كار ديگرى مىشد كرد؟ ايا درحالى كه نيروهاى ضد انقلاب و بازماندگان تزار و هزاران ملاك و فئودال تا پاى جان خود بر عليه انقلاب مىجنگيدند مىشد ارتش را به خانه ها فرستاد؟ ايا در پى حمله متحدانه 14 كشور از سه طرف به خاك شوروى مىشد ارتش را منحل كرد؟. بنابراين ماركس هم در دوره خودش نتوانست واقعيتها و خطراتى كه انقلاب را تهديد مىكند را ببيند. همين نكات كوچك و بزرگ عملا قبح پا گذاشتن بروى برخى از تعاليم ماركسيستى را شكست. هرچند كه امروز پس از گذشت يكقرن از انقلاب اكتبر بسيارى همينها را چماقى بر سر لنين كرده اند. آنها تاريخ را از جايى تعريف مىكنند كه ما نتوانيم خود را در آن حس كنيم.

 

كشور در دست انقلابيون بود و حالا بايد به تمام وعده هايى كه به توده ها داده بودند عمل كنند. اما چگونه؟ آيا يك فرد انقلابى كه در راه پيروزى مردمش جان خود را فدا مىكند خواهد توانست اقتصاد آنها را ترميم كند؟ مردم انقلاب كرده بودند كه از فقر و مكنت آزاد شوند اما چه كسانى مىتوانستند در اين مسير جديد كمكشان كنند. مىتوان با شعار، جانفشانى و فرياد و اسلحه انقلابى را به ثمر رساند اما با همان شيوه نمىتوان وضع معشيتى مردم را هم اصلاح كرد. اين اولين تناقضى بود كه روبروى انقلاب قرار گرفته بود. هنوز يكسال از عمر انقلاب نگذشته بود كه توده  ها ديدند بمراتب فقير تر از گذشته شدند. اشفتگى و نابسامانى تمام حيات اقتصادى جامعه را گرفته بود. زمينهاى بى صاحب، اشغال و مصادره هاى ناگهانى و خودانگيخته. بر باد رفتن نقشه هاى توليد و فرار كردن متخصصين از كشور. همه اينها سبب شده بود كه توده هاى انقلاب كرده با حيرت به گونى خالى سيب زمينى در گوشه انبارى شان نگاه كنند. براى آنها انقلاب نه در پرچم معنى پيدا مىكرد و نه در سرود و مشت هوا كردنها، بلكه انقلاب براى آنان تنها و تنها در اندازه برآمدگى كيسه سيب زمينى بود كه تبلور پيدا مىكرد، همان  كيسه هاى خالى كه بشكل ياس آورى در گوشه انبارى ها مانند جسدى نفرت انگيز افتاده بود ند.

نتيجه اين اوضاع به شورش هاى متعددى منتهى شد كه براى خاموش كردن هر كدام از آنها هزاران ساعت سخنرانى و مليونها صفحه كاغذ منتشر شد. انقلاب به هر شكل ممكنه بايد به وضعيت معشيتى مردم مىرسيد وگرنه همان توده هايى كه انقلاب را به ثمر رسانده بودند قادر بودند رهبران را قطعه قطعه كنند. اينجا بود كه لنين باز هم ناچار شد دست به تاكتيكهايى بزند كه خلاف ماركسيسم بود. طرح " نپ" از مهمترين آنها بود. طرحى كه مالكيت خصوصى را به مقدارى محدود آزاد كرد وبطور موقت  دست از اشتراكى كردن ابزار توليد برداشت. اين تاكتيك توانست مشكلات را بطور معجزه اسايى حل كند. در همين مقطع بود كه انقلاب فهميد شعارهاى سوسياليستى چيزى نيستند كه بتوان يكشبه آن را به اجرا دراورد. سوسياليسم يك پروسه است كه بايد به ارامى و همراه با كار عظيم فرهنگى پيش برده شود. طرح " نپ" اين فرصت را به انقلاب داد . اما باز با مشكل ديگرى روبرو شده بودند. مشكل چپ هاى افراطى و مردان انقلابى كه به چشم خود مىديدند انقلاب از اصولش منحرف شده،  بنابراين سيل مخالفت با لنين شروع شد. هر نشريه اى شروع به چاپ مقالاتى كرد كه همه در آن فرياد مىزدند " وا مصيبتا، سوسياليسم نيامده عقب نشست" ! . و بدين سان جنگ نفس گير ايدئولوژيكى  شروع شد كه براى ده سال ادامه پيدا كرد.

 

مسئله شوراها و حزب هم يكى ديگر از مجادلات مهمى بود كه از آنزمان شروع و تا به امروز ادامه دارد. قدرت بدست شوراها  يا حزب؟

لنين باوجوديكه در اوريل شعار " همه قدرت به شوراها" را سرداده بود اما قدرت را به حزب منتقل كرد و تا جايى پيش رفت كه براى مدتى  شوراها را منحل كرد. همين مسئله كافى بود كه مليونها فحش و ناسزا و اتهام بسويش سرازير شود اما واقعيت چيز ديگرى بود. انقلاب بايد حفظ مىشد و چه كسى قدرت حفظش را داشت؟ شوراهايى كه گروه هاى بسيارى از راست ها و اكونوميستها و حتى مرتجعين در آن لانه كرده بودند قادر به حفظ انقلاب بودند؟ مگر شوراها انقلاب كرده بودند كه بتوانند كشور را حفظ كنند؟ خير، انقلاب به رهبرى بدون منازع بلشويك ها بود كه پيروز شد . در همان ايام هم بسيارى از تشكل هاى كارگرى و رهبرانشان مخالف انقلاب و موافق شركت در پارلمان كرنسكى بودند. درحالى كه اين حزب بلشويك بود توانست انقلاب را به سرانجام برساند. با اين حساب ايا شعار " همه قدرت به دست شوراها" مىتوانست عملى شود؟ اگر هم عملى مىشد پس تكليف " ديكتاتورى پرولتاريا" به كجا مىكشيد؟ بنابراين لنين به تنها راه  ممكنه رو اورد كه همان قدرت گيرى حزب براى تثبيت انقلاب بود كه پس از دوره اى دوباره قدرت را به شوراها بازگردانيد. به هر حال اين بحث تا امروز هم ادامه دارد.

 

بحث ديكتاتورى پرولتاريا و بكار گيرى آن در ساختمان سوسياليسم و همچنين ساختار حزب و مسئله " سانتراليسم دمكراتيك" از ديگر مقولاتى بود كه بيش از يك دهه تمامى تحولات پس از انقلاب را تحث تاثير خود قرار داده بود. به هر رو جامعه از گرايشات گوناگونى تشكيل شده كه هر كدام خواسته هاى خود را طلب مىكنند اما  اين گرايشات در درون حزب چه شكلى پيدا مىكنند؟ بدون ترديد هر حزبى كه بر امده از بطن جامعه باشد تضادهاى جامعه را در درون خود متبلور مىكند ولى نكته ظريف اينجاست كه با آن چگونه بايد برخورد شود؟

لنين بدرستى اصل " مركزيت دمكراتيك" را كليد حل نهايى آن مىدانست . او معتقد بود حزب بايد انتقادات را بشنود و با آن با تحمل برخورد كند اما نكته مهمى كه او بر سرش بسيار پافشارى مىكرد اين بود كه انتقادات و مبارزات درون حزبى نبايد در نهايت منجر به تشكيل " حزب در حزب" شود. بعبارتى ديگر پكپارچگى حزب بايد حفاظت شود. لنين بر همين پايه  دو سال پس از انقلاب " ايجاد هرگونه دسته بندى در درون حزب را ممنوع اعلام كرد. همين ممنوعيت در سالهاى بعد مسايل زيادى را با خود بهمراه آورد . بخصوص در سالهاى 1926 تا 1927 كه اوج مبارزات درون حزب بود. در همان زمان هم گرايشات و دسته بندى هاى مختلف مانند گروه زينوييف و تروتسكى در نهايت مجبور شدند كه گروه هاى خود را منحل اعلام كنند تا از اين اصل لنينيستى تخطى نكرده باشند. البته مسئله جالبتر اينجا بود كه همين اقايان از ان رو دسته هاى خود را منحل كردند كه در زمان لنين با تمام قدرت به دفاع از عملكرد لنين مبنى بر ممنوعيت ايجاد فراكسيون در درون حزب پرداخته بودند.

 

بحث خشونت و ميزان استفاده از آن هم از جمله مواردى بود كه از اولين روز انقلاب شروع و تا سى سال ادامه پيدا كرد. بلافاصله پس از انقلاب اكتبر حزب بلشويك دستور " لغو حكم اعدام " را در دستور كار خود قرار داد. تنها كسى كه قاطعانه با " لغو حكم اعدام " مخالفت كرد لنين بود. ديگر اعضاى بلشويك ها همگى خلاف لنين اعتقاد داشتند. تحليل لنين بر اين پايه بود كه ما قادر نيستيم اينده را از همين الان پيش بينى كنيم و روند مبارزه طبقاتى در نهايت نشان خواهد داد كه بايد اينگونه مجازاتها را لغو كنيم يا خير. اما ديگر اعضاى حزب تصور مىكردند كه با انقلاب همه چيز به خير و خوشى خاتمه پيدا خواهد كرد و از همين رو با لنين به مخالفت پرداختند. در هر حال لنين اصرار بيشترى نكرد و قرار شد در كنگره آتى حزب اين مسئله به صورت قانونى بررسى شود. اما هنوز به كنگره نرسيده بودند كه با چشم خود ديدند جدال اصلى با بورژوازى و ضد انقلاب تازه شروع شده . آنها به قصد نابودى انقلاب و طبقه كارگر آمده بودند و طبقه هم نمىتوانست مسيح وار صورتش را در اختيارشان قرار دهد. يكى از كسانى كه بشدت شعار " لغو حكم اعدام " را سر مىداد تروتسكى بود. و اما همو بزرگترين و بيشترين تعداد را به جوخه هاى اعدام سپرد!

تروتسكى در زمان فرماندهى ارتش سرخ به چنان بىرحمى رو ىاورده بود كه بسيارى قطار حامل او ( او دو سال در يك قطار و بطور متحرك زندگى كرد) را " قطار مرگ " لقب داده بودند. براى او هر سربازى كه نشانى از خيانت در او باشد به مرگ محكوم مىشد. او در تيرباران ضد انقلابيون و خائنين بدون كمترين ترديدى عمل مىكرد. تروتسكى حتى پا را فراتر گذارده و دستور داده بود كه مشخصات كليه فاميل و خانواده هاى سربازان را هم جمع آورى كنند تا كسى از ترس بخطر افتادن جان خانواده اش جرات خيانت نداشته باشد. تروتسكى در عين بهت و ناباورى سه " كميسر خلق" را به جرم خيانت بطور صحرايى دادگاهى و تيرباران كرد كه به همين علت بسرعت به لنينگراد فراخوانده شد و مورد ماخذه شديد حزب قرار گرفت . البته او ادعا مىكرد كه تنها يك كميسر خلق را اعدام كرده بود.

اوضاع به شكلى پيش مىرفت كه همانها از ياد برده بودند كه تا يكسال قبل چگونه سنگ " لغو حكم اعدام " را بر سينه مىزدند. اما بايد به چشم خود مىديدند كه در دوران پس از انقلاب هر نرمش و انعطاف غير موجهى منجر به نابودى قرنها تلاش طبقه مىشد. طنز تاريخ همواره گواه بر اين بوده كه مدافعان لغو خشونت و اعدام ، خودشان در موارد مقتضى هزاران بار خشن تر عمل خواهند كرد.  

در سال 1921 اتحاد جماهير شوروى در حالى  لغو حكم اعدام را در دستور كار قرار داد و رسما تصويب كردكه آن را مراعات نكرد. اين جدل هم تا به امروز ادامه دارد.

 

ده سال پس از انقلاب دوره عجيبى بود كه بايد آن را بدقت مطالعه كرد. آن همه صف بندى ها ، فراكسيونها و گروه بندى هاى مختلف هر كدام در درون خود صدها تجربه نهفته دارند. كنگره هاى حزب در آن ده سال سرشار از آموختنى است. تمام آن سخنرانى هاى آتشين  و مبارزاتى كه گاهى علنا به خشونت مىكشيد امروز پس از صد سال مىتواند مورد بررسى مجدد قرار بگيرد.

مشكل مهم ديگرى پس از مرگ لنين بروز كرد. از ان زمان بود كه دسته هاى مختلف هركدام خود را " لنينيست تر" از ديگرى مىدانست. از همانجا بود كه " روايت " ها جاى خود را به نظرات مكتوب لنين داد كه همين سبب آشفتگى هاى بيشمارى در تصميمات حزب مىشد. تا جايى كه حزب عملا با صدرو بخشنامه اى طرح روايت هاى شفاهى از لنين را ممنوع كرد. اين ممنوعيت بيشتر از همه شامل كروپسكايا ( بيوه لنين) مىشد كه با ارائه نقل قولهاى جنجالى از لنين اشفتگى را در مبارزات درون حزبى دامن مىزد. كروپسكايا در مجادالات حزب بارها به دسته هاى مختلفى گرايش پيدا كرد. زمانى به " تروتسكيستها " گرويده بود و با اوردن نقل قول هاى خصوصى از لنين در مورد تروتسكى بارها به حمايتش شتافت. اما در اواخر سال 1926 كه تروتسكى در ميان توده ها كاملا بى ابرو شده بود و يارانش از اطرافش پراكنده شدند كروپسكايا هم در سخنرانى در كنگره چهاردهم كمينترن به شدت بر عليه تروتسكيم و حركات تفرقه جويانه و ضد انقلابى تروتسكى مقابله كرد.

 

 

مطالبى كه در بالا اشاره شد بخشى از مسايل مهم كليدى بودند كه بمدت ده سال فضاى پس از انقلاب را اسير خود كرده بود. حزب در آن ده سال جلاى تازه اى پيدا كرد و توانست بسيارى از انحرافات را از خود دور كند. در سال 1927 تروتسكى به عنوان مركز اصلى فتنه ، اشوب و تفرقه به " الماتا" تبعيد شد. جالب اينجاست كه تروتسكى در حالى كه مدام نقش سركوب شده را بازى مىكرد اما تا آخرين روز حضورش در شوروى در تمامى جلسات دفتر سياسى و كميته مركزى حزب شركت داشت. مشكل بزرگ تروتسكى در غرور و جاه طلبى بى حد و اندازه اش بود. او تصور مىكرد مىتواند به قدرت كلام و قلمش تمام نظرياتش را به كرسى بنشاند و بر جايگاه لنين تكيه زند. اما ده سال مبارزه علنى درون حزب عملا توده ها و كارگران را هم به آن درجه از اگاهى رسانده بود كه كشور پهناور شوروى يكپارچه به محكوميت او و ياران اندكش بپردازند. او در كمال احترام از خاك سرخ كارگران رانده شد تا براى چندين سال ديگر اينبار در كسوت يك ضد انقلاب بر عليه انقلابى كه روزى خودش يكى از رهبرانش بود عمل كند. او پس از تبعيد دست به همان كارهايى زد كه روزى در لباس فرمانده ارتش سرخ مشابهش را بدون درنگ به مرگ محكوم مىكرد. تروتسكى در نهايت قربانى خشونتى شد كه روزى خودش آن را تقديس مىكرد. اما شايد هرگز باور نمىكرد كه پس از هفتاد سال عده اى مدعى ادامه راهش شوند. چرا كه تاريخ بسرعت از خاطره ها محو مىشود. دنيا حافظه تاريخى ندارد و زير ضرب تبليغات و جعليات قبل از اينكه بتوان تصورش را كرد گذشته را فراموش خواهند كرد.

 

انقلاب اكتبر با تمام فراز و نشيبهايش ادامه داد و توانست بسيارى از اهدافش را محقق كند. انقلاب شوروى سرانجام به شكست انجاميد، همانطوريكه انقلاب چين شكست خورد ، همانگونه كه قيام مردم ما در سال 1357 به شكست انجاميد اما تمام اينها سبب رسيدن به نقطه مقابل انقلاب نخواهد شد. چرا كه براى تغيير اين دنياى نابرابر بسياربايد تلاش كرد. در اين راه بارها شكست خواهيم خورد و دوباره قامت راست خواهيم كرد. راهى كه سوسياليسم در پيش دارد راهى بسيار سخت و طولانى است. شايد هيچكدام از ما نتوانيم در عمر خود نتيجه مبارزاتمان را به چشم ببينيم . اما مهم نيست، چرا كه هر كدام از ما به عنوان يك انسان آگاه  و متعهد به خلق وظيفه داريم در طول عمرمان سوسياليسم را تنها يك قدم به جلو ببريم. اين تنها وظيفه ماست . روزى خواهد رسيد كه فرزندانمان در دنيايى بدور از ظلم و ستم و نابرابرى با افتخار از ما ياد خواهند كرد. همانگونه كه ما امروز با افتخار از لنين ياد مىكنيم.  

 

زنده باد اكتبر سرخ

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:22  توسط سربلند  |