تبليغاتX
علم انقلاب - عصر اعاده حيثيت

علم انقلاب

ترويج ماركسيسم

 

عصر اعاده حيثيت

نگاهى به  نشريه ايسكرا

 

 

سربلند هفتم اكتبر2006

 

انقلاب حاصل عمل مستقيم توده هاست. اين جمله اى است كه همگى رهبران بزرگ طبقه كارگر به آن اعتقاد داشته و بارها آن را تكرار كردند. ولى آنها مىدانستند كه " ظلم" با خود " مقاومت" را هم خواهد داشت. اما هر مقاومتى الزاما از يك بستر درستى برنخواهد خواست و دگرگونى جامعه، محو ظلم و انقلاب را علمى مىدانستند كه بايست توده ها آموزشش را مىديدند. علم انقلاب.

شرايط پيشگامان در تمامى دوره هاى تاريخى كمابيش به يك شكل بوده. بيشتر آنان از زيستگاه خود رانده شده ، تحت تعقيب قرار داشتند و به عبارتى دقيق تر از بستر توده اى خود دور افتاده بودند. آنها براى رساندن صداى خود به جامعه ناچار بودند از ابزارهاى مختلفى استفاده كنند كه " نشريه " يكى از مهمترين و كارآمدترين آنها بود. نشرياتى كه حاصل سنتز مبارزات جارى توده اى بوده و رهمنودهاى مشخص مبارزاتى را با خود به همراه داشت.

با اين مقدمه كوتاه قصد معرفى  نشريه  " ايسكرا" را دارم . در اين معرفى سعى خواهم داشت تا حدودى ويژگى هايش را شرح داده و به نقش آن در انقلاب پرداخته و سپس با پيوندى تطابقى با نشريات دوره اى كه ما در ان زندگى مىكنيم به پايان رسانم.

ايسكرا از اين زاويه براى نگارنده اين متون قابل ارزش است كه توانست  براى هميشه خط فاصل ميان مرز انقلاب و ضد و انقلاب را در قالب بكشويك و منشويك ترسيم كند.

 

ايسكرا ( اختر)

ايسكرا براى بيش از سه دهه مركز ثقل و تقابل انديشه هاى ماركسيستى بود. نشريه اى كه در حقيقت نطفه انقلاب اكتبر در آنجا بسته شد، محل تولد بلشويسم و لنينيسم بود،  و صفحه به صفحه آن را  مهمترين تحليل ها و جدال ها بر سر چگونگى انقلاب پر مىكرد.

 

روسيه اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزده  شاهد مبارزه اى ميان آزاديخواهان، ليبرالها و چريكهايى ( ناردونيكها) بود كه با دولت " تزار" مىجنگيدند. جنگ آنها بنابر ايدئولوژى حاكم بر گروه هاى مختلف ، اشكال متفاوتى داشت كه از مبارزات صنفى و روشنفكرى شروع  و تا منتهى عليه چپ در شكل مبارزات چريكى و ترور خاندان سلطنتى تزار پيش مىرفت. مجادله ميان چگونگى رسيدن به آزادى از بحثهاى مهم آندوران بود.

 آنزمان هم مانند دوره اى كه ما در آن زيست مىكنيم دو ديدگاه كه به طرز عجيبى از نظر " سنى" هم با يكديگر تفاوت داشتند به گرايشهاى انقلابى متفاوتى رو كرده بودند. سنين سالخورده عمدتا تشكيل دهنده صف " اصلاح طلبان" بودند كه در قالب شركت در جنبشهاى روشنفكرى و ادبى و شبهاى شعر و غيره سعى داشتند كه با آگاهى بخشيدن به جامعه ، آزادى را به صورت تدريحى و با ايجاد اصلاحات گام به گام در دستگاه سلطنت به پيش برند كه بسيارى از آنها " سوسياليسم" را بمثابه يك جامعه انسانى قبول داشتند. در مقابل،  طيف اجتماعى ديگرى كه عمدتا از جوانان و محصلين حمايت مىشد به گرايشهاى راديكالتر نزديكى نظرى داشته و تقديس گران قهرمانى ها و شهادت طلبى هاى بودند كه آن زمان در شكل  جنبش چريكى روسيه در اواخر قرن هجدهم جارى بود. جنبشى كه سرود مىخواند، مخفى بود و هر از گاهى با اسلحه هاى كمرى خود يكى از اعضاى دولت را از پا درمىآوردند آنقدر جذابيت داشت كه طيف وسيعى از جوانان را بخود جذب كرده و عملا سبب يك مرز بندى كامل در ميان اپوزسيون حكومت تزارى شود.

جامعه روشنفكرى  روسيه در آن دوران بشدت درگير دنبال كردن مباحثاتى بودند كه از گروه هاى فوق صادر مىشد . مباحثاتى كه هيچكدام نمىتوانستند راهى علمى براى سرنگونى تزار را در اختيار توده ها قرار داده و از همه مهتر ، چشم انداز پس از سرنگونى را برايشان  ترسيم كنند.  اصلاحات و رفرم هم از بن بست شروع شد و تا انتها هم در بنبست سياسى خود ماند و عملا محفلى براى عده اى روشنفكر و اديب را ساخته بود كه تلاش مىكردند راه رهايى را در پس تعاليم دانته ، هگل، نيچه و فرويد بيابند. تلاشى كه از همان ابتدا محكوم به شكست بود.

 

سوفيا پروفسكايا از رهبران ناردونيك ها

 

آن سوى ديگر جنبش كه در منتى اليه چپ آن " ناردونيكها" حضور داشتند هم نمىتوانستند پاسخى براى چگونگى انقلاب براى توده ها داشته باشند. آنها ترور مىكردند و سرود خوان و با مشتهاى گره كرده در مقابل جوخه هاى تيرباران قرار مىگرفتند  بدون اينكه خللى در حكومت تزار ايجاد كنند. آنها بجاى  معرفى يك " تئورى انقلابى" اما نوعى از " رومانتيسم انقلابى" را در روسيه سبب شده بودند كه ضمن تهيج توده ها براى وارد شدن در عمل تاريخى اما پاسخگوى نيازهاى تئوريك آنها نبود. اين مشكل مهم ايدئولوژيكى در عرصه هاى مختلف تاريخى با تمامى گروه هاى چريكى تا به امروز همراه بود. چرا كه آنها در عين انقلابى بودنشان اما فاقد تحليل درست از ارتباط ميان زيربنا و روبناى سياسى بوده و از سوى ديگر قادر نيستند شرايط انقلابى را بدرستى  شناخته و يا خود  در ايجاد آن گام بردارند. آنها به اشتباه تصور مىكردند " راديكال " كردن مبارزه به تنهايى براى پيروزى كافى است. در حالى كه توده ها تا چشم انداز درستى از اينده و دوران پس از سرنگونى نداشته باشند هيچگاه همگام آنان نخواهند شد. از همين رو آنها عموما قادر شدند لايه اى نازك از روشنفكران و محصلين را با خود همراه كنند و در پيوستن به جنبش عظيم توده ها نا موفق بودند.

 

در همان دوره اى كه كمى به شرحش پرداختم لنين در خارج از كشور و در تبعيد حضور داشت. لنين به همراه يارانش از چند سال قبل حزب " سوسيال دمكراسى" را در خارج از كشور پايه گذارى كرده بودند كه در آن زمان پيوندى محدود با برخى از كارگرانى كه عمدتا در سيبرى حضور داشتند داشت. او مىدانست كه تنها شرط دستيابى به ازادى  و دگرگونى ، آموزش دقيق علم انقلاب به توده هاست. لنين مىدانست كه براى انقلاب  به " تئورى انقلابى" نياز است. تئورى كه حاصل جمعبندى از مبارزات طبقه كارگر در دوران و اعصار گذشته باشد ، بهمراه نشان دادن چشم اندازهاى بعد از انقلاب قادر است  ارتش عظيمى از انقلابيون را متولد كند. نشريه " ايسكرا" در همين راستا شكل گرفت و پس از پشت سر گذاردن دوره هاى مختلف سياسى و افت و خيزهاى فراوان توانست نقش مهمى در پالايش نيروهاى انقلاب و در نهايت شكل گيرى انقلاب اكتبر بازى كند.

 

لنين ، پلخانف ، مارتف، ورا زاسوليچ و چند شخصيت ماركسيسم ديگر از حزب سوسيال دمكراسى ، در اوايل سال 1901 ميلادى نخستين شماره " ايسكرا " را در آلمان منتشر كردند. كه در همان اولين شماره مقالاتى در بررسى وضعيت كارگران سيبرى و همچنين جنبش هاى دانشجويى كه مدتى بود بر عليه تزار فعال شده بودند منتشر شد. روسيه قبل از ورود " ايسكرا" ، لنين را از كتاب " چه بايد كرد؟" شناخته بود. كتابى كه از دو سال قبل از انتشار ايسكرا در دستان برخى از كارگران و فعالين جنبش هاى كارگرى دست بدست مىگشت.

با وجوديكه ايسكرا  يك نشريه لنينى نبود، اما روح سركش لنين در جابجاى آن بچشم مىخورد. لنين به ايسكرا نه فقط به چشم يك نشريه، بلكه از نقطه نظر ظرف خامى نگاه مىكرد كه قرار است روزى نطفه بزرگترين و انقلابى ترين حزب سياسى جهان در آن پرورش يابد. حزبى متشكل از اركسترى از انقلاب كه جاى هركدام از نوازنده ها در آن مشخص باشد. و لنين سمفونى انقلاب را به ارامى در ايسكرا مىسرود و نوازندگان را سر جاهاى خود مىنشاند.

 

از نظر فرم ژورناليستى ايسكرا تفاوت زيادى با امروز نداشت. نشريه داراى هيئت تحريريه شش نفره اى بود بنامهاى " پلخانف، ورا زاسوليچ و آكسلروت"  كه سالها بود در مهاجرت بودند و سه جوان  به نامهاى " لنين، مارتف و پاترسوف" كه بتازگى از روسيه خارج شده بودند. برخى از هيئت تحريريه در سوييس و تعدادى از جمله " لنين " در لندن زندگى مىكردند كه خانه لنين عمدتا شاهراه تبادل اطلاعات انقلاب از روسيه به خارج و برعكس بود. در همان  سالها برونشتاين جوان كه به تازگى نام مستعار " تروتسكى" را بخود گذارده بود هم پس از فرار از سيبرى و خروج از كشور به تيم " ايسكرا " پيوست و دو عضو تحريه ديگر " روا زاسوليچ و مارتف" همخانه شد.

 

 

ورا زاسوليچ  زنى از تبار قفقازى هاى روسيه بود كه يكدهه قبل از آن تاريخ ، بواسطه فعاليت " ناردونيكى" اش به مبارزه مسلحانه رو كرده و بسمت يكى از ژنرالهاى تزارى ( ترپوف)  تيراندازى كرده بود. او پس از خروج از روسيه و توانست براى مدتى با " كارل ماركس" ارتباط  داشته باشد. " ورا" در آن دوره بمراتب معروف تر و مهمتر از لنين بود ، شايد بتوان گفت  آوازه اش در روسيه حتى از پلخانف هم بيشتر بود . ورا تعاليم " ماركس" را بدون قيد و شرط نپذيرفته بود  ولى گرايشش به نظريات ماركس آنچنان زياد بود كه مىتوان گفت او از اولين بنيانگذاران مكتب " ماركسيسم روسى" شده بود.  زاسوليچ يكى از مهمترين ستونهاى تحريريه ايسكرا بود كه با دقت بىنظيرى مقالاتش را مىنوشت و پس از صدها بار ويراستارى منتشرش مىكرد. ورا زاسوليچ براستى سمبل زنده دوره اى از مبارزه مسلحانه روسيه بود.

 

 

 

پلخانف شايد مهمترين وزنه موجود در ايسكرا بود. پلخانف چهره اى افسانه اى بود كه بسيارى ارزوى ديدار  و گفتگو با او را داشتند. پلخانف پيرترين عضو ايسكرا بود كه شانس اشنايى نزديك و حتى زندگى مشترك با " فردريك انگلس" را داشت. او فيلسوف و نظريه پرداز مهم ماركسيسم روسى در دوره خود بود و از همين بابت  آوازه اى در سراسر جهان داشت. ايسكرا  در حقيقت با پلخانف معنى   و محك سياسى آن بشمار مىرفت. ولى تاريخ به جلو حركت كرد و جوانى بنام لنين توانست با تدابير درخشان خود  پا بروى افسانه هاى مهيبى كه برويش سايه انداخته بوند گذاشته تا مهيب ترين زلزله تاريخ سياسى بشريت را رقم زند.

 

مارتف ، عضو ديگر نشريه ايسكرا از دوستان نوجوانى " لنين " بود. مارتف كه بعدها نقش خود را در انقلاب اكتبر بازى كرده بود مانند تروتسكى از تبار يهوديان مهاجر روسيه بود كه پس از فعاليت سياسى در چندين جريان مختلف اما سرانجام با سازمان نوپاى لنين بنام " سازمان پيكار در راه آزادى طبقه كارگر" كه در سن پطرزبورگ تشكيل شده بود پيوست و با لنين به تبعيد و ايسكرا آمد .

 

عمده هيئت تحريريه ايسكرا را  متعقدين راستين انقلاب تشكيل مىدادند كه اما بطور افراطى داراى نوعى از " رمانتيسم" در افكراشان بودند. آنها ارمانخواهانى بودند كه مبارزه را در پس كوهى از اشعار انقلابى و رمانتيك دنبال مىكردند كه اما " لنين " بطور اعجاب آورى از جنس انان نبود. درحالى كه لنين به عنوان برادر يكى از مهمترين و بزرگترين " شهداى جنبش چريكى " روسيه شناخته مىشد اما بشدت از ادبيات رومانتيكى فاصله داشت . انقلاب براى " لنين " رويا و آمال و ارزو نبود. لنين هرگز براى انقلاب شعر نسرود . براى او انقلاب همانقدر در دسترس بود كه براى ديگر رفقايش دور و ارمان. لنين بشدت كوشا و اهل تحقيق و مطالعه بود. دقايق زندگى او معنى و تعريف داشت  كه براى خرج هر اندازه اش آنقدر امساك داشت كه اطرافيانش را به حيرت وامىداشت. لنين از جمله تبعيديانى بود كه بندرت در مجامع و محافل و ميتينگ هاى ديگر تبعيديان شركت مىكرد و هرگز در بحثها و پلميكهاى سياسى بى پايان انان شركت نداشت.  ايمان لنين به " انقلاب" انقدر بالا بود كه نيازى به اثباتش در محافل خارج از كشورى نمىديد و تلاش نمىكرد كه خود را وارد دسته هاى موجود در خارج كرده و وارد بحثهاى بىپايان و تمام نشدنى آنها شود. از همين رو لنين از نظر بسيارى از تبعيدان و فعالين سياسى آندوره آدمى خشك و غيرشاعرانه نمود پيدا مىكرد. تا جايى كه تروتسكى كه در درجه اول به قصد ديدار با لنين به خارج امده و به ايسكرا نزديك شده بود اما از نظر عاطفى جذب مارتف و ورا زاسويچ  شد و از لنين بخاطر خشكى و سردى اش در روابط  فاصله گرفت.

 

روش كار در ايسكرا اينچنين بود كه بصورت شورايى اداره مىشد و براى اتخاذ هر تصميمى احتياج به راى گيرى بود. عملا دو تيم ايسكرا را هدايت مىكردند. تيم جوانان به رهبرى لنين و تيم كاركشته هاى سياسى به رهبرى پلخانف. طبيعتا در اين بين اختلاف نظرهاى متعددى بروز مىكرد كه نمىشد با راى گيرى انها را حل كرد. كه علت مهم آن تركيب شش نفره هيئت بود كه در بسيارى مواقع راى گيرى را بدون سرانجام نگه مىداشت. لنين براى برطرف كردن اين مشكل پيشنهاد پذيرفتن " تروتسكى" را به ايسكرا داد كه طبيعتا با مخالفت شديد پلخانف روبرو شد ، مخالفتى كه تبديل به كينه عميق ميان پلخانف و تروتسكى شد و تا پايان عمر همراهشان ماند. به هر رو ترتسكى با وجود عضويت در نشريه اما  به جمع " هيئت تحريريه" پذيرفته نشد و هيئت تحريره ايسكرا شش نفرباقى ماند. مخالف پلخانف با تروتسكى بيشتر از اين زاويه بود كه تروتسكى مقالات پرتكلفى مىنويسد  و جاه طلبى و خودپرستى در جاى جاى نوشته هايش موج مىزند كه مىتواند سطح نشريه را  پايين بياورد. پلخانف به اصل درستى اشاره كرده بود كه غير قابل انكار بود. اما ديگر اعضاى ايسكرا تجربه قلمى تروتسكى را  آنقدر مثبت مىدانستند كه در مقابل پلخانف ايستاده بودند.

 

ايسكرا بمدت چند سال با بررسى مسايل جنبش روسيه و انتشار مطالب تئوريك سرگرم بود  اما لنين بتدريج دريافت كه هدف ايسكرا فقط انتشار و اگاهى نبايد باشد. ايسكرا براى لنين به معنى نطفه انقلاب بود و اين چيزى بود كه اصلا به مخيله پلخانف هم حضور نمىيافت. براى پلخانف نشريه ايسكرا يعنى محيطى كه بتواند بحثهاى عميق تئوريك و فلسفه اى  اش را منتشر كند كه اين رفتار عمدتا به خصلت اشرافى پلخانف برمىگشت. پلخانف با وجوديكه يكى از بزرگترين و معتبرترين ماركس شناسهاى عصر خود بود اما هيچگاه و تا پايان عمرش " انقلابى" نشد.   همين منجر به شروع اختلاف ميان لنين و پلخانف شد. اختلافى كه بسرعت اوج گرفت و ظرف چند ماه به خصمانه ترين شكل خود رسيد. لنين بايد تكليفش را با ايسكرا روشن مىكرد. او نمىخواست بقيه عمرش را در كسوت يك مقاله نويس بگذراند و پلخانف مانع او بود.  پلخانف مرتب با مسخره و طنز و از نگاه استادى با لنين برخورد مىكرد و تلاش داشت با طرح توهين هاى ظريف او را از ميدان بدر كند. ولى لنين امده بود كه بماند. او هدفهاى مهمترى داشت كه به اين راحتى از صحنه نمىگريخت.

 

ايسكرا عملا به دو گروه جوانان و كهنه كاران تقسيم شد كه ضمن همكارى با يكديگر اما در تلاش كشاندن ايسكرا به سمت اهداف خود بودند. تروتسكى كه تازه ترين عضو گروه بود و از لنين هم ده سال جوانتر بود بطور دائم ميان دو گروه جا عوض مىكرد. اما همه اينها سبب توقف كار نشريه نشد. ايسكرا با وجود اختلافات داخلى اما با تمام قدرت بكار خود ادامه مىداد . طرفين كارهاى خود را متوقف نكرده بودند تا تكليف رقيب را روشن كنند ، بلكه انها اهداف والاى و مهمتر خود را در پس نيازهاى شخصى نديده و در مسيرش گام برمىداشتند. همين سبب شد كه در حالى ايسكرا بشدت درگير اختلافات داخلى خود بود اما هر روز گسترش بيشترى نسبت به قبل پيدا كند . تا حدى كه آنقدر جلب توجه كرده بود كه در حزب سوسيال دمكراسى به عنوان هسته اى از متفكرين بنام " ايسكرايى ها" شناخته مىشد.

 

سال 1903 ، يعنى تنها دو سال پس از تاسيس ايسكرا ، ارتباط نشريه با گروه ها و هسته هاى ماركسيستى موجود در روسيه انقدر نزديك شده بود كه بتواند اولين گام خود را بسوى " تدارك انقلاب "  بردارد كه اين مصادف شده بود با كنگره دوم حزب  در " بروكسل" . ايسكرا يى ها  شروع به نوشتن " طرح برنامه " حزبى خود كردند كه در همان اولين قدمها اختلافات ريشه دار سربلند كرد. اختلالف بر مسئله خودمختارى يهوديان روسيه بود و اينكه نوع رهبرى و وظايف آن در چه حدى بايد باشد.

 

هر چه اختلاف نظرها در ايسكرا متعدد تر مىشد لزوم تركيبى كه بتواند اكثريت و اقليت را در اراى بدست آمده  مشخص كند بيشتر مىشد كه اين ميسر بنود جز با عوض كردن تركيب هيئت تحريريه. لنين كه ديد پيشنهادش با انتخاب تروتسكى بعنوان نفر هفتم بشدت رد شده بود اينبار تمهيد ديگرى را بكار بست و آن هم پيشنهاد كم كردن اعضا از شش نفر به سه نفر. اين پيشنهاد شعله تخاصمات درون ايسكرا را بمراتب بيش از گذشته كرد و آنانى كه تا آن زمان بيشتر به عنوان وزنه هاى  نامدار و  شخصيتى در ايسكرا حضور داشته بودند را منقلب كرد. چرا كه پيشنهاد لنين عمدتا در راستاى اساسنامه حزب و تاييد كنگره بود. اساسنامه اى كه بصراحت مىگفت " عضو حزب كسى است كه برنامه را مىپذيرد، كمك مادى مىكند و با يكى از كميته هاى حزبى شخصا همكارى مىكند" . طبيعتا منظور از حزب در نزد لنين نه يك حزب خارج از كشورى ،  بلكه حزبى كاملا مخفى بود كه قرار بر اين داشت كه در داخل كشور فعاليت كند. اما بسيارى از بنيانگزاران ايسكرا بسيار پيرتر از آن بودند كه بتوانند خود را بار ديگر وارد چنين مخاطراتى كنند.

 

پيشنهاد لنين آتش خصومت درون ايسكرا را شعله ورتر از گذشته كرد . لنين با بررسى ميزان عملكرد ايسكرا در دو سال گذشته نشان داد كه " مارتف و زاسويچ" كه از بنيانگزاران اصلى ايسكرا بودند اما كمتر از هر كس ديگرى در نشريه همكارى كردند و مدتها بود كه نمىنوشتند و در مباحث دخالتگر نبودند. مارتف كه از نزديكترين دوستان لنين بوده و بيشتر عمر خود را با او گذرانده بود آنقدر از اين موضوع براشفته شد كه براى چندين ماه قلمش به حركت درامد و اينبار بر عليه لنين. زاسويچ اما با مسئله راحتر تر برخورد كرد و در سكوت سعى مىكرد كه موضوع بالا نگيرد. اما تروتسكى كه عضو هيئت تحريريه هم نبود بيش از ديگران به اين مسئله پرداخت و سيل حمله و فحاشى هايش را به لنين پىگرفت. تروتسكى آنقدر گستاخانه بر عليه نوشت كه حتى جبهه مخالف لنين را هم براشفته كرده بود. لقبهايى مانند " اين كوتوله نظامى" روبسپير امروز ، و ژنرال بى ستاره" از حداقل متلكهايى بود كه تروتسكى در باره لنين استفاده مىكرد. به هر حال تروتسكى اين نوع برخورد با لنين را بمدت پانزده سال بى وقفه ادامه داد و در هر نوشته و رساله و مقاله اى به تكرار همين اتهامات و پاره اى مواقع فحاشى ها به لنين مىپرداخت.

 

مارتف عموما اعتقاد داشت كه اعضاى حزب الزاما نبايد خود همكارى عملى و فيزيكى با بخشهايى از زيرمجموعه حزب داشته باشند ز كمك مالى و تئوريك كافى است . مارتف بيشتر علاقه داشت كه در نقش رهبران خارج نشين با حزب همراه باشد . اما روند تاريخ نشان داد كه هدف لنين از تشكيل حزب نه فقط  ايجاد ظرفى براى مبادله نظرات و اطلاعات ، بلكه براى تاثيرگذارى بر حوادث و رهبرى آنها بود . لنين اگر از حزب نام مىبرد منظورش دقيقا و اكيدا همان " انقلاب" بود. پس لنين بدنبال حزبى رفت كه در آن نه فقط روشنفكران و نخبه گان، بلكه از گردانى از انقلابيون متشكل شده باشند كه در راه انقلاب هيچ مانعى شخصى را در جلوى روى خود نداشته باشند.

 

موج اتهامات بر دوش لنين  لنين سنگينى مىكرد. او در حالى كه خسته از فشارهاى هيئت تحريريه بود به كنگره وارد شد و بدفاع از طرح انقلاب و حزبى خود پرداخت.  لنين در كنگره به تعريف نوينى از " پيشاهنگ" پرداخت كه تا قبل از آن سابقه نداشته بود. براى لنين پيشاهنگ نه آنهايى كه در خانه هاى گرم و نرم خود لميده و براى طبقه كارگر مىنويسند، بلكه انانى بودند كه تئورى  انقلابى را عملى انقلابى درهم آميخته و راه را بسوى انقلاب هموار مىكنند.  اكثريت كنگره طرح لنين را قبول و هيئت تحريريه ايسكرا را به عنوان مجرى و كميته مركزى حزب پذيرفت. از اين پس اكثريتى كه به لنين راى مثبت داده بودند " بلشويك" ( به معنى اكثريت) و آنانى كه با طرح او مخالف بودند به عنوان " منشويكها" ( اقليتى ها) نام گرفتند.

 

حالا لنين تمام ابزارهاى عملى و راى كنگره  در دستش بود . او در نامه اى خطاب به " اكسلرود، زاسوليچ و مارتف " ضمن تقدير از يكعمر خدمتشان به سوسياليسم و با ارزوى همكارى در عرصه هاى ديگرى ، حكم اخراج آنان را از هيئت تحريريه ايسكرا كه در حقيقت كميته مركزى حزب اينده بلشويكى بود اعلام كرد. لنين در حقيقت " پيشكسوتان را لگد مال " كرد. او  عملى را انجام داد كه مىتوانست نقطه پايانى بر عمر سياسى اش باشد اما حقانيت او ، و لزوم فدا كردن همه چيز براى تشكيل يك حزب انقلابى  راهى بود كه لنين بعد از آن هم ادامه داد و با انقلاب كبير اكتبر حقانيت راه و نظرش اثبات شد. انقلاب به شجاعت و عمل انقلابى در هر برهه  اى  نياز داشت كه لنين سرامد ان بود.

 

 اين اتفاق بعدها نقش مهمى در فرآيند انقلاب بازى كرد. تروتسكى و زاسوليچ  از آن پس جز حمله به بلشويكها كار سياسى ديگر ظاهرا نداشتند. زاسوليچ پس از پنج سال كوتاه آمد اما تروتسكى تا دو ماه مانده به انقلاب اكتبر كماكان مهمترين و بزرگترين دشمن بلشويسم باقى ماند. او در آستانه انقلاب ، و بنابر نياز انقلاب  و بزرگ منشى لنين به بلشويكها پيوست.

مارتف بلافاصله از ايسكرا خارج شد و دست به فراخوان تحريم آن زد.

 

رهبران منشويك   دست به تحريم همه جانبه " ايسكرا" زدند و در سپتامبر 1903 در ژنو گردهم آمدند تا به اقدامات بعدى بر عليه بشويكها و ايسكرا بپردازند.  آنها پس از چهار روز جلسه و شور در ميان خود يك كميته مركزى درست كردند تا سخنگو و هماهنگ كننده اقدامات و ديدگاه هاى منشويكها بوده و مبارزه بر عليه بلشويكها، لنين و ايسكراى لنينى را رهبرى كند.   اعضاى كميته مركزى بدين شرح انتخاب شدند" آكسلروت، مارتف، تروتسكى، دان و پاترسوف"

 

اقدامات منشويكها و فشارهايشان در نهايت ثمر داد و آنان با حفظ مواضع خود به ايسكرا وارد شدند. در اين ميان يك وزنه مهم وجود داشت كه چرخش به هر سو شايد مىتوانست قائله را بنفع يكى از طرفيق " منشويك و بلشويك" در ايسكرا ختم دهد كه آن وزنه هم پلخانف بود.  هر دو طرف مقالاتشان را منتشر مىكردند و دو دسته گى در ايسكرا كاملا مشهود و نمايان بود. منشويكها در همين راستا  بخشهايى از نظرات آنانى كه مخالف با لنين بودند را منتشر مىكرد كه البته در سطح جهان داراى اعتبار بودند. يكى از آنها " رزا لوسامبورگ".

رزا لوكسامبورگ و كارل كائوتسكى از مخالفين لنين

 

 

رزا لوكسامبورگ از مخالفين جدى طرح حزبى لنينى بود و همداستان با نظريات و حملات " كائوتسكى"  برعيله لنين مقالات

 متعددى نوشت . لوكسامبورگ معتقد بود كه لنين بجاى تشكيل يك حزب تمام خلقى به ايجاد يك گروه زيرزمينى از توطئه گران رو آورده  كه براى اينده روسيه به اندازه نقش تزار خطرناك خواهد بود. لوكسامبورگ بواسطه نفوذى كه در احزاب چپ اروپايى داشت توانست كمپين عمده اى را بر عليه لنين براه اندازد  كه منشويكها و گروه هاى ميانه رو در روسيه مانند " انقلابيون اجتماعى روس" بيشترين بهره را از نظرات رزا لوكسامبورگ بردند.  جوهر نظرات لوكسامبورگ نشان  مىداد كه اگر زنده مىماند شايد از مخالفين مهم و بنام لنين پس از انقلاب اكتبر مىشد. اما طنز تلخ تاريخ  اينگونه رقم زد  كه مرگ نابهنگام و زودرسش سبب شود كه براى ما به عنوان يك انقلابى ماندگار بماند.

 

با چرخش پلخانف بسوى منشويكها  عملا ايسكرا يكپارچه و منشويكى شد.  منشويكها ايسكرا را به تسخير خود درآوردند و در اولين اقدام " لنين " را از رهبرى خلع يد كردند.  اگر چه آنان از سوى كنگره انتخاب نشده بودند و حق چنين كارى را نداشتند اما روح آنارشيسمى كه  منوشيكها را بزير سلطه خود كشانده بود سبب شد كه بدون حقى قانونى از سوى كنگره،  لنين را از ايسكرا بيرون كنند.

 

اولين اقدام كاملا سيستماتيك بر عليه لنين انتشار جزوه تروتسكى با عنوان " وظايف سياسى ما" بود. در پاراگراف به پاراگراف اين كتاب فقط حمله و فحاشى هاى ركيك به لنين بود. كتاب چنان مشمئزانه به لنين و تمامى ديدگاه هاى انقلابى آن حمله برد كه حتى سبب ناراحتى درون منشويكها شد . پلخانف از سويى با لحن نگارش جزوه مخالف بود كه مىگفت " به هر حال زمان خاكسپارى شهرت لنين  شروع شده است".

 

لنين رفقاى خود را در سوييس گرد هم آورد تا برنامه تازه اى را در خصوص اينده حزب سوسيال دمكراسى ارائه دهد. لنين ايبنار به كسانى رو كرد كه اكثرشان همانهايى بودند كه انقلاب اكتبر را در ميان بوى باروت  رهبرى كردند. لنين هر چند ايسكرا را به منشويكها  داد اما توانست براى هميشه خط مرزى ميان انقلاب و ضد انقلاب ترسيم كند كه روند اتفاقات بعدى بارها نشان داد كه ضد انقلابيون در كجاى اين خط قرمز قرار دارند.

سرنوشت ايسكراى منشويكى هم دست خوش هيجانهاى متعدى شد و بارها اعضاى خود را عوض كرد. تروتسكى هم بدليل انتشار مقالاتى كه روح " تفرقه و گسست" بر آنها حكمفرما بود ، پس از چندين بار توبيخ بلاخره از ايسكرا اخراج شد و تنها و غمگين به روسيه برگشت.

 

سرنوشت " ايسكرا" در طول حيات خود بارها دستخوش تغيرات شد كه بررسى همه آنها از حوصله اين مقاله خارج است. لنين پس از ايسكرا با نشريات متعددى همكارى كرد تا سرانجام از طريق " پراودا" توانست اخگرهاى سرخى كه در ايسكرا ناكام شده بودند را بار ديگر احيا و به سفيران انقلاب و آزادى در روسيه تبديل كند.

در پايان:

هدف از نگارش اين مقاله و انتخاب چنين موضوعى تنها بخاطر شباهتهاى دو دوره تاريخى ديروز و امروز با يكديگر بود.  ما در عصرى زندگى مىكنيم كه پيشرفتهايمان از نظر سياسى و تكنولوژيك بمراتب بالاتر از آن دوره بود اما مىبينيم كه در مقابسه با عملى كه آنان در دوره خود انجام دادند ما چقدر عقب مانده تر رفتار كرديم و مىكنيم.

از ياد نبريم كه انتشار هر مقاله و تحليلى در آن دوره  مستلزم گذشتن از شرايط بسيار  پرمخاطره بود و گاهى رسيدن يك مقاله بدست توده ها تا چندين ماه زمان نياز داشت. مقالات گاهى  زمانى بدست توده ها در داخل مىرسيد كه ماه ها از موضوع آن گذشته بود و اين را مقايسه كنيد با امروزمان كه انتشار عقايد و نظرات به سرعت نور در جهان منتشر مىشود. و تعجب آور اينجاست كه هر نوشته آنها تاثير مشخصى در فرايند نبرد طبقاتى در روسيه مىگذاشت و نوشته هاى امروز ما تقريبا هيچ و هيچ.

 

يافتن  معماى چگونگى تاثيرگذارى شايد بتواند كليد گشودن دروازه هاى انزوا و جدايى امروزمان شود.  بايد ديد كه آنها چگونه رفتار كردند و ما چه مىكنيم. بايد بخوبى ببينيم كه وقتى هدف تنها و تنها " انقلاب " باشد مىتوان  شهامت و ابتكار عمل داشت. اما وقتى قرار باشد مبارزه محدود به حضور در يكسرى محافل  " قرون وسطايى"  تعريف شود و فعاليت سياسى در حد تفكر " شبان و رمه اى" نزول كرده باشد  نتيجه اش اين خواهد شد كه مىبينيد هزاران نشريه چپ ايرانى  و وجود ده ها حزب و گروه سياسى چپ حتى موجب دهان دره توده هاى داخل ايران نمىشوند.

امروز براى ما " لنينيسم" تبديل به يكسرى شعار و عادت شده. بدون اينكه كمترين چيزى از خصلتهايش بدانيم. لنينيسم براى ما معنى " انقلاب" را مىدهد بدون اينكه اصلا بدانيم " انقلاب چطور؟" . ما درگير يكسرى كليشه هاى رايج هستيم كه از فرط تكرار به ابتزالشان كشانديم. يك گروه سياسى ما نشريه اى بنام " ايسكرا" منتشر مىكند بدون اينكه كوچكترين جوهرى از ايسكرا ى آن دوره را با خود بهمراه داشته باشد. يك نشريه تك صدايى و فرقه اى  اينترنتى در حالى نام ايسكرا را برخود مىنهد كه حتى نمىداند نقش ايسكرا در انقلاب روسيه چه بوده.  متاسفانه دوره ما دوره دزديدن اسامى و اعتبارات بوده. هر كسى بخود صفتى را چسبانيده و درست برخلافش گام برمىدارد.

 عصر ما شايد عصر اعاده حيثيت دوباره از علم انقلاب باشد. عملى كه تنها و تنها از نسل جوان برخواهد آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:27  توسط سربلند  |