" طبقه ستمكشى كه براى اموختن طرز استعمال اسلحه و بدست آوردن آن نكوشد فقط شايسته آن است كه با وى همانند برده رفتار شود" (لنين)
تاريخ در حركت تكاملى خود اما بارها در گره گاه هايى مشابه تكرار مىشود. طبقه كارگر در روند حركت خود بارها در مقابل مسايلى قرار گرفت كه هم طبقه اى هايش سالها قبل از ان عبور كرده بودند. اما عدم توجه به تجربيات تاريخى ، شكست هاى پى درپى طبقه كارگر در قرن اخير و قدرت گيرى بىحد و حصر بورژوازى در تمامى عرصه هاى اجتماعى و سياسى سبب شد كه تجربيات تاريخى كه پرولتاريا به قيمت شكستها و پيروزهاى خود كسب كرده بود به بوته فراموشى سپرده شود.
امروزه در دوره اى زندگى مىكنيم كه جنگهاى امپرياليستى و ارتجاعى بخشهاى بزرگى از دنيا را تحت تاثير خود قرار داده. تجاوز نظامى بورژوازى و از سوى ديگر مقاومتى كه خود از سرچشمه هاى ارتجاعى و مذهبى ابشخور مىشود همگى دست بدست هم داده كه وضعيت تصميم گيرى و اتخاذ تاكتيكهاى مناسب براى رشد مبارزات طبقه كارگر پيچيده تر از گذشته كند.
در دهه اخير واژه هاى زيادى از جمله " جنگ و صلح" مورد تحريف فراوان قرار گرفته. همانگونه كه مبارزات و مقاومتهاى عادلانه خلقها در جهان بشدت در زير سايه " تروريسم" مدفون شده اند. امپرياليستها به بهانه مبارزه با گروه هاى اسلامى و ارتجاعى مانند القاعده و حماس ، عملا بسيارى از مقاومتهاى مترقى خلقها را در ديگر كشورهاى جهان مانند افغانستان، پرو و نپال را با انگ " تروريسم " الوده اند. دو گروه مرتجع و ضدخلقى كه اتفاقا هر دو توسط مذهب و دستورات الهى رهبرى مىشوند بيش از يك دهه است كه جهان را تبديل به حمام خونى كرده اند كه در آن هزاران انسان بىگناه كه وابستگى به هيچكدام از آنها ندارند را قتل عام مىكنند. هر دو ( امپرياليسم و ارتجاع) آگاهانه مردم عادى و اتفاقا زحمتكش ترينها را مورد هدف قرار مىدهند. آنها بمبهاى جهنمىشان را بروى خانه هايى مىريزند كه با وزش بادى ويران مىشوند، و طرف ديگر اين معادله با بمب گذارى در مكانهايى مانند مترو و اتوبوسها باز هم زحمتكش ترين قشر جامعه را مورد حمله قرار مىدهند.
اما تكليف " كمونيستها" و طبقه كارگر در اين وسط چيست؟ انها چه موضع درستى را بايد اتخاذ كنند؟
در سالهاى گذشته ديديم كه هر جا اعتراضى بر عليه جنگهاى امپرياليستى بود كمونيستها در آن پيشقدم بودند. ده ها گردهمآيى ضد جنگ و صلح خواهانه همواره از سوى كمونيستها مورد حمايت قرار گرفت. چپها همره با ديگر اقشار جوامع شعار " صلح" را سردادند و خواهان رسيدن به صلحى پايدار و ماندگار شدند. اما سئوال اصلى اينجاست كه آيا براستى " كمونيستها" خواهان صلح هستند؟ ايا صلح طلبى شعارى كمونيستى است؟ اگر كمونيستها خواهان صلح هستند پس چگونه قادر به سرنگونى بورژوازى و بقدرت رسانيدن طبقه كارگر خواهند بود؟ مگر با " صلح" مىشود انقلاب پرولترى كرد؟ مگر مىتوان خواهان " خلع سلاح" همگانى شد و از سويى ديگر به انقلابى كه در آن طبقه كارگر قرار است نقش بازى كند نگاه داشت؟
ولى مىبينيم كه كمونيستها در تمامى اين تظاهراتهاى ضد جنگ درحالى شركت مىكنند كه پرچمهاى " صلح " را بردوش مىكشند و هيچگاه شعار و خواسته جنگ انقلابى و طبقاتى را مطرح نمىكنند. زيرا كه جنبش چپ و بخصوص چپ " ايرانى" سالهاست كه انچنان مرعوب بورژوازى شده كه در دور ريختن شعارهاى راديكال با يكديگر به مسابقه پرداخته اند. سازمانهاى چپ ايرانى يكى پشت ديگرى برنامه هاى انقلابى را از اساسنامه هايشان حذف كردند. هيچگاه حرفى از قهر مسلحانه نمىزنند و در بسيارى از مواقع همگام با بخشهاى ديگرى از بورژوازى كه مقاصد معينى را دنبال مىكنند همصدا شده و بر عليه هرگونه جنگى شعار داده و اعلاميه صادر مىكنند.
معلم كبير انقلاب، " لنين" ، جزوه اى دارد با عنوان " برنامه جنگى انقلاب پرولترى". اين جزوه از جمله مقالات لنين است كه توسط بسيارى از ماركسيستها اگاهانه سانسور مىشود. بطوريكه اگر به ارشيوهاى كتب ماركسيستى مراجعه كنيد خواهيد ديد كه در كنار ده ها مقاله از تروتسكى و بخارين اما اشاره اى به اين جزوه كوتاه لنين نشده. چرا كه آن مقاله پاسخ هاى روشنى در مورد برخورد با جنگ و ضرورت برپايى جنگ طبقاتى داشته كه طبيعى است در اين اشفته بازار چپهاى زرد رنگ كسى علاقمند به منتشر شدن آن جزوه نباشد.
لنين جزوه فوق را در شرايطى نگاشت كه جهان در جنگ جهانى امپرياليستى ميسوخت. طبعات جنگ بيش از هر چيزى بر رشد انقلابات كارگرى تاثير داشت كه لنين با نوشتن آن جزوه عملا در مقابل طيف راست درون بلشويك ها كه كسانى جز " تروتسكى" نبودند به يك مقابله نظرى دست زد. در همان دوره اى كه سوسيال شوينيستها شعار " دفاع از ميهن" را طرح مىكردند و تلاش داشتند كه بحث " خلع سلاح و صلح" را در مقابل تبديل جنگهاى امپرياليستى به جنگ طبقاتى پيش روى طبقه بگذارند
وحشيگرى هاى امپرياليستها در جنگ انچنان بود كه برخى از سوسياليستها شعار " خلع سلاح" را واضح ترين و پىگير ترين مظهر مبارزه بر عليه هرگونه ميليتاريسم مىشناختند. در حالى كه لنين معتقد بود " سوسياليستها چنانچه از سوسياليست بودن خود دست نشكيده باشند نمىتوانند با هرگونه جنگى مخالفت كنند". بدين سان لنين در همان دوران بحث جانشينى شروعى جنگ تمام عيار بر عليه ارتجاع را پيش كشيد. او نوشت " نفى هر نوع امكان وقوع جنگهاى ملى در شرايط امپرياليسم از لحاظ تئورى اشتباهى اشكار و از نظر عملى برابر است با شوينيسم اروپايى" . زيرا او معتقد بود كه جنگهاى امپرياليسمى در جوهر خود هرج و مرج و اشفتگى را بوجود مىاورند كه در آن زمان پرولتاريا اگاه و انقلابى با نقشه جنگى خود مىتواند بر عليه دولت ارتجاعى خود و امپرياليستها جنگى آزادى بخش و طبقاتى را آغاز كند. همين نظريه درست لنين چند دهه بعد توسط "مائو تسه تونگ" بسط پيدا كرد و منجر به خلق تئورى " جنگ خلق و مناطق پايگاهى " شد. مائو بر اساس دست اوردهاى لنين از نقد جنگ امپرياليستى و نقش طبقه كارگر در آن اعتقاد اورد كه " وظيفه پرولتارياى هر سرزمينى در هنگام وقوع جنگ در اين است كه با آزادسازى مناطقى در كشور جنگ طبقاتى خود را شروع كند".
لنين در ادامه تاييد جنگ نوشت " جنگهاى داخلى هم نيز جنگ است. كسى كه مبارزه طبقات را قبول دارد نمىتواند جنگهاى داخلى را كه در هر جامعه طبقاتى بمثابه ادامه و تكامل تشديد مبارزه طبقاتى است را قبول نداشته باشد. نفى يا فراموش كردن جنگهاى داخلى به معنى دچار شدن به منتها درجه اپورتونيسم و عدول از انقلاب سوسياليستى است". بعبارتى ديگر لنين در شرايطى كه جو عمومى و شرايط بگونه اى بود كه شعارهاى " صلح طلبى"را از زاويه اولترا چپ تبليغ و تشويق مىشد اما خلاف جريان رفت و بدون الوده شدن به جو اپورتونيستى موجود شجاعانه شعار " جنگ ارى" را سر داد. لنين بخوبى مىدانست كه اگر در آن شرايط همصدا با شعارهاى صلح شود مىتواند عملا خط بطلانى بر جنگهاى برحق طبقاتى بكشد.
لنين در ادامه حتى به پيش بينى دوران پس از پيروزى سوسياليسم هم پرداخت و نوشت " سوسياليسم پيروزمند در هيچ كشورى به هيچ وجه دفعتا هر جنگى را از بين نمىبرد، بلكه بر عكس وقوع آن را محتمل تر هم مىكند" او در ادامه به نكته بسيار مهمى هم اشاره كرد كه در طى اين ساليان همواره از سوى تروتسكيستها و ايادىشان مورد تحريف قرار گرفته بود. لنين با محتمل دانستن وقوع جنگ در كشورهاى تازه سوسياليسم شده بعنوان يك نتيجه مسلم و قطعى عنوان كرد كه " سوسياليسم اساسا نمىتواند در آن واحد در تمام كشورها پيروز گردد.سوسياليسم در ابتدا در يك يا چند كشور پيروز خواهد شد و بقيه تا مدت زمانى در دوران بورژوازى يا ماقبل بورژوازى باقى خواهند ماند. اين امر ناچار نه تنها موجب اصطكاك خواهد شد بلكه بورژوازى ديگر كشورها را وادار بكوششى مستقيم براى قلع و قمع پرولتارياى پيروزمند كشورهاى سوسياليستى خواهد نمود. در چنين مواردى جنگ از طرف ما مشروع و عادلانه است" . لنين در جملات بالا عملا بر دو نكته مهم انگشت گذاشته بود. اول اينكه هيچگاه به يكباره و در زمانى واحد در تمام كشورها انقلاب سوسياليستى برپا نخواهد شد ( برخلاف نظريه رايج تروتسكيستها) و دوم اينكه شعار " خلع سلاح و صلح" عملا مىتواند طبقه كارگر را از ابزارهاى مبارزاتى اش محروم كند. زيرا لنين بدرستى فهميده بود كه نمىتوان شعارى واحد را سرداد اما برايش استثنا قايل شد. وقتى مىگوييم خلع سلاح ديگر نمىتوانيم طبقه كارگر را از آن مستثنى كنيم.
لنين در جزوه مورد اشاره تنها راه پايان هرگونه جنگى را اينگونه دانست: " جنگ زمانى غيرممكن مىگردد كه ما بورژوازى را نه تنها در يك كشور بلكه در تمام كشورها سرنگون سازيم". بحث لنين كاملا واضح و اشكار است. اما بياييد ببينيد كدام كمونيست و سوسياليسم ايرانى حتى جرات بزبان راندن اين جمله را دارد؟! بدون هيچ ترديدى منطور لنين از " سرنگونى بورژوازى در تمام دنيا" بركنارى از طريق صندوقهاى راى نبود. بلكه او اگاهانه ضرورت جنگ طبقاتى را دستور كار پرولتاريا قرار داده. لنين در ادامه ضمن خيالاتى بودن اپورتونيستها معتقد است كه :" سوسياليسم مسالمت آميز چيزى جز وهم و اوهام نيست" . ايا روشن تر از اين هم مىتوان چيزى را گفت؟
لنين در دامه جنگى را عادلانه معرفى مىكند كه مطابق با مصالح منافع پرولتاريا باشد. هر جنگى كه منافع طبقه كارگر را در بر نداشته باشد بى شك جنگى ارتجاعى است. او ضمن " نفرت انگيز بودن شعار دفاع از ميهن" نوشت كه :" ميهن براى پرولتاريا جايى است كه در آن پيروز بوده باشند" . بعبارتى ديگر شعار دفاع از ميهن زمانى ارزش پيدا مىكند كه آن " ميهن" منافع پرولتاريا را تامين كند.
لنين نوشت " هر جنگى فقط ادامه سياست با وسايلى ديگر است" و يا بقول مائو" جنگ ادامه سياست است" . يعنى اينكه جنگ بخودى خود مقوله نفرت انگيزى نيست. بلكه مهم اين است كه جنگها سياست چه طبقه اى را نمايندگى مىكنند. از همين رو نمىتوان به كل هر جنگى را مردود دانست.
لنين معتقد بود كه پرولتاريا اگر قصد دارد شرايط خود را تغيير دهد بايد خود را مسلح كند. او مىنويسد" تسليح بورژوازى برضد پرولتاريا يكى از بزرگترين ، اساسى ترين و مهمترين واقعيت موجود جامعه معاصر سرمايه دارى است. آنوقت در مقابل يك چنين واقعيتى به سوسيال دمكراتهاى ( كمونيستها، س) واقعى پيشنهاد مىشود خواست " خلع سلاح " را مطرح كنند!. اين كاملا برابر است با عدول كامل از نقطه نظر مبارزه طبقه كارگر و دست كشيده از هر مبارزه انقلابى. شعار ما بايد تسليح پرولتاريا براى پيروزى بر بورژوازى ، سلب ماكيت آن و خلع سلاح ان باشد. اين يگانه تاكتيك ممكن طبقه انقلابى و تاكتيكى است كه از تكامل عينى ميليتاريسم سرمايه دارى ناشى شده و معلول اين تكامل است"
جزوه " برنامه جنگى انقلاب پرولترى" كه توسط لنين نگاشته شده يكى از مهمترين آموزه هاى آن معلم بزرگ انقلاب است. باوجوديكه اين كتاب به وسعت زيادى توسط چپها و سوسياليستهاى امروزى سانسور مىشود اما با خود درسهاى مهمى را بهمراه دارد. زيرا كه شرايط امروز ما از نظر وقوع جنگهاى امپرياليستى و ارتجاعى در دنيا بيش از هر زمان ديگرى نياز به مطالعه اين اثار را ضرورى مىكند.
مشكل بزرگ كمونيسم در دهه حاضر " نفوذ رفرميست و اكونوميست" در تمامى تاروپود آن است. از روى اينكه يگانه الترناتيو علمى و موجود دنياى نابربر فعلى چيزى جز سوسياليسم نيست بسيارى از كسانى كه روياى تغيير جهان را در سر مىپرورانند به سوسياليسم گرويده و يا خود را كمونيست و ماركسيست مىنامند. اما متاسفانه اين اشخاص با دركى ناقص از ماركسيسم لنينيسم به اين راه پيوسته اند كه سبب شده مشكلات جدى در ميان صفوف كمونيستها بوجود بياييد. امروز بسيارى در حالى خود را كمونيست مىنامند كه در شعار و حتى عمل بمراتب از سوسيال دمكراتهاى اروپايى محافظه كار تر و زردتر هستند. صدها سنديكاى كارگرى در گوشه كنار جهان و بخصوص اروپا وجود دارند كه كوچكترين نزديكى به آموزه هاى ماركسيسم ندارند. وضعيت كمونيستها در چند دهه گذشته انقدر وخيم شده كه بسيارى از آنها عملا به سخنگو و بلندگوهاى بورژوازى تبديل شدند. طبعا براى بورژوازى مهم نيست كه ما خود را چه بخوانيم و چه معرفى كنيم. بلكه ميل باطنى اش اين است كه ما خواسته هاى او را بزبان اورده و برايش بجنگيم. حالا اگر اسم خود را ماركسيسم هم گذاشتيم برايش مهم نخواهد بود. كمااينكه اگر به خواسته ها و برنامه هاى بسيارى از احزاب و سازمانهاى چپ ايرانى دقت كنيم مىبينيم بمراتب راست تر از احزاب بورژوايى هستند.
حملات امپرياليستها پس از وقوع 11 سپتامبر عملا سبب مرعوب شدن بسيارى شده. امروزه نيروهاى بورژوازى براحتى پا بر همه تعهداتى گذاشتند كه روزى خود را با آنها مقيد مىدانستند. ارتش بورژوازى به بهانه مبارزه با تروريسم در حال قلع و قمع كردن انديشه هاى مترقى در تمامى دنياست. امروزه هركسى كه اسلحه بدست داشته باشد " تروريست" معرفى مىشود و خودشان باوجوديكه بزرگترين جنايات را اعمال مىكنند مشروع به استفاده از هر سلاحى هستند. بورژوازى در سالهاى گذشته تلاش فروانى كرده كه مبارزات رهايى بخش خلقهاى جهان را همسو با جانوارنى مانند القاعده و حماس معرفى كند كه در اين راه بسيار هم موفق بوده . زيرا بظاهر كمونيستهاى زيادى در اين راه بورژوازى را همراه كردند.
اگر شاهد قدرت گيرى راست ها در هر عرصه اى هستيم به علت دست شستن كمونيستها از بسيارى از آموخته هاى ماركسيستى است. جنبش ماركسيسى در ميان ما به چند سخنرانى بى بو و خاصيت در گوشه كنار و صدور چند اعلاميه واطلاعيه محدود گشته. اعتقاد به مبارزه مسلحانه بحثى رعب انگيز شده و حتى گروه هاى معتقد به آن هم جرات بزبان راندنش را در مجامع عمومى ندارند.
كمونيستها ضمن مرزبندى اشكار با وحشيگرى هاى امپرياليستها و متحجرين مذهبى در كسوت القاعده بايد مراقب باشند كه شعارهاى ضد جنگ و صلح طلبى آنان سبب ترويج عنصر ضد انقلابى در مبارزات كارگران نگردد.
تمام
كليه فاكتها از جزوه " برنامه جنگى انقلاب پرولترى" نوشته لنين آورده شده. مجموعه اثار، بخش دوم از جلد اول ، صفحات 682 تا 698
